خاطره ییلاقی

يادمه يه بار كه با دوستم تقريبا همين جاها كه عكس ازش گرفته شده نشسته بوديم داشتيم اهنگ گوش ميكرديم(البته از نوع اين ور ابي و رو زميني و در يك كلام مجاز).دم دماي غروب بود و يه چند دقيقه اي بود كه ساكت بوديم و هيچ كدوم حرف نزده بوديم.چون افتاب داشت غروب ميكرد چوپان ها داشتند كم كم گله گوسفندا رو به محل بر ميگردوندند.خلاصه فضاي زيبايي بود.تقريبا يه چيزي تو همين مايه ها كه تو عكس ميبينيد.اين دوست ما هم چون فرداش تو بابل كار داشت قرار بود فردا صبح برگرده پايين ولي اب و هواي ييلاق چند روزي بود كه عجيب معتدل و بهاري شده بود و اين دوستمونم بدجوري كيفور و دلش نمي اومد اونجا رو رها كنه. يهو اه بلندي از ته دل كشيد و گفت خدايا چي ميشد منم يه گوسفند بودم...

چند ثانيه كه گذشت خودش فهميد چي گفته..يادش بخير چقدر اونجا خنديديم.خيلي وقته كه اونجوري نخنديدم.همونجا ازم قول گرفت كه اون داستان و واسه كسي تعريف نكنم.منم كه ماشالا خوشقول....

افسانه کیجابور

افسانه كيجابور يكي از قديمي ترين و در عين حال مشهورترين افسانه هاي منطقه بندپي بابل است كه منتسب به اتفاقيست كه در منطقه اي به همين نام يعني كيجابور رخ داده است.داستان به سالهاي بسيار دور برميگردد.زماني كه سلطاني به همراه ملازمان و همراهان خويش براي شكار يا گذر از اين منطقه عبور ميكرد در مسير خود و درگذر رودخانه سجرو به دختر زيبارويي برخورد ميكند و بلافاصله به همراهان خويش دستور ميدهد كه دخترك را به بارگاه وي ببرند.افسانه مي گويد چون دخترك تا به انزمان پاك و مطهر بوده و عاري از هر گونه گناه ندايي از درون به وي الهام مي شود كهکیجابور ".يعني دختر فرار كن و خود را از گناه برهان.دخترك نيز راه كوه را در پيش ميگيرد اما ملازمان سلطان نيز وي را رها نميكنند و در پي وي روانه ميشوند.تا اين كه دخترك به نقطه اي ميرسد كه ديگر توان رفتن ندارد. افسانه ميگويد به فرمان خداي ارحم الراحمين كوه دهان باز مي كند.و دخترك را مي بلعد و دخترك از گناه محفوظ و مصون ميشود.




در ميان ساكنين نقل است در نقطه اي كه كوه دخترك را بلعيده طرح صورت زني روي سنگ ها نقش بسته است.دو عکس این مطلب از منطقه کیجابور هستند.که یکی در خود منطقه کیجابور گرفته شده.عکس دوم از ارتفاعات لهه و شالینگچال گرفته شده.پیچ تندی که در عکس اول میبینید و میتونید با کمی دقت دقیقا وسط عکس دوم ببینید.

پیروز باشید.

ادامه نوشته