خاطره ییلاقی

يادمه يه بار كه با دوستم تقريبا همين جاها كه عكس ازش گرفته شده نشسته بوديم داشتيم اهنگ گوش ميكرديم(البته از نوع اين ور ابي و رو زميني و در يك كلام مجاز).دم دماي غروب بود و يه چند دقيقه اي بود كه ساكت بوديم و هيچ كدوم حرف نزده بوديم.چون افتاب داشت غروب ميكرد چوپان ها داشتند كم كم گله گوسفندا رو به محل بر ميگردوندند.خلاصه فضاي زيبايي بود.تقريبا يه چيزي تو همين مايه ها كه تو عكس ميبينيد.اين دوست ما هم چون فرداش تو بابل كار داشت قرار بود فردا صبح برگرده پايين ولي اب و هواي ييلاق چند روزي بود كه عجيب معتدل و بهاري شده بود و اين دوستمونم بدجوري كيفور و دلش نمي اومد اونجا رو رها كنه. يهو اه بلندي از ته دل كشيد و گفت خدايا چي ميشد منم يه گوسفند بودم...
چند ثانيه كه گذشت خودش فهميد چي گفته..يادش بخير چقدر اونجا خنديديم.خيلي وقته كه اونجوري نخنديدم.همونجا ازم قول گرفت كه اون داستان و واسه كسي تعريف نكنم.منم كه ماشالا خوشقول....


